ساقی رسان به کام من تشنه جرعه ای

ای مهربان من تو کجایی که این دلم

مجنون روی توست که پیدا کند تو را

ای یوسف عزیز چو یعقوب صبح و شام

چشم به کوی توست که پیدا کند تو را

ای زمزم حیات چو هاجر دوان دوان

دلها به سوی توست که پیدا کند تو را

در هر کجا که خسته دلی بی نوا بود

در آرزوی توست که پیدا کند تو را

خلق جهان که از همه جا گشته نا امید

در گفتگوی توست که پیدا کند تو را

از باغ نرگسی که مداوم شمیم جان

دنبال بوی توست که پیدا کند تو را

ساقی رسان به کام من تشنه جرعه ای

مست سبوی توست که پیدا کند تو را

این ذره صبح و شام به هر کجا نظر کند

در جستجوی توست که پیدا کند تو را

ابوالقاسم غفوری

نگشت حـــاصل من غیــــر آه مهـــــدی جان

مرا به غیر تو نبود پناه مهـــــدی جان

که من گدایم و هستی تو شاه مهدی جان

در انتظار تو شاها گذشت عمر عزیز

نگشت حـــاصل من غیــــر آه مهـــــدی جان

صدای آمدنت را به گوش ما برسان

صدای آمدنت را به گوش ما برسان

زمان غیبت خود را به انتها برسان

نگاه نافذ خود را بر این گدا انداز

برای درد نهفته کمی دوا برسان

اگرچه بهر ظهورت نکرده ام کاری

بیا و بر لب ما فرصت دعا برسان

تو در بين مايي و ما غافليم

تو در بين مايي و ما غافليم

به قدر و به شان شما جاهليم

شب رحمت و آرزو و اميد

كرم كن عطا كن كه ما سائليم

براي آمدنت انتظار كافي نيست

براي آمدنت انتظار كافي نيست

دعا واشك ودلي بي قرار كافي نيست

به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند

براي كشتن حلاج دار كافي نيست

عزیز فاطمه مهدی دلش پر از خون است

 بیا برای فرج روز و شب دعا کنیم

دل امام خویش را ز خود رضا کنیم

عزیز فاطمه مهدی دلش پر از خون است

بیا که بهر خدا از خدا حیا کنیم

 

مهدیا شد اربعین عالم فدای اشک تو

مهدیا شد اربعین عالم فدای اشک تو

اشک چشم فاطمه ریزد برای اشک تو

فرا رسیدن اربعین حسینی تسلیت

شد اربعین و غم بی نهایت

شد اربعین و غم بی نهایت

 قربان تار شال عزایت

غربت نشین تنهای صحرا

ماتم گرفتی جانم فدایت

می آید از ره یک کاروان غم

 درهق هق خود زینب صدایت

گریان دو چشم سجاد (ع) و باقر (ع)

 لبهای تشنه با صد روایت

با اشک و ناله از ظلم ظالم

 دارد سکینه صدها شکایت

لیلای تنها با یاد اصغر(ع)

  شد آرزویش تنها شهادت

دراربعین گلهای پر پر

 خاکی سیه پوش دل تا قیامت

هیچ داری از دل مهدی خبر؟

هیچ داری از دل مهدی خبر؟

گریه های هر شبش را تا سحر؟

از پس پرده نمی آید برون

دوستانش اندک و دشمن فزون

گر چه از یمن وجودش زنده ایم

قلب او را بارها سوزانده ایم

دست مهدی بسته از رفتار ماست

قفل زندانش همین کردار ماست

ما عبید و عبد دنیا گشته ایم

غافل از مهدی زهرا گشته ایم

بروی دو دیده ام تو را جاست بیا

بر قلب منت منزل و ماواست بیا

بروی دو دیده ام تو را جاست بیا

از بهر خدا از بر دلداده مرو

ای مهدی من جای تو اینجاست بیا

دل که شد سائل تو فخر به عالم دارد

دل که شد سائل تو فخر به عالم دارد
تیره بخت آنکه دلش حب تو را کم دارد
چهره ای که سحر از یاد تو پر اشک شود
برگ آلاله عشق است که شبنم دارد
دل ما در شب هجران تو با گریه خوش است
زخم این درد به جز اشک چه مرحم دارد
همه عمر به رنج و غم و مهجوری رفت
عشق جانبخش تو ایام خوشی هم دارد ؟
محفل روضه  ما بی تو چه ارزش دارد
روضه بی تو گل عشق عجب غم دارد
هر که شد منتظر منتقم فاطمیون
در حسینیه دل شور محرم دارد

جگرم آب شد و از تو نیامد خبری

یا صاحب الزمان:

طاقتم طاق شد و از تو نیامد خبری

جگرم آب شد و از تو نیامد خبری

عاشقانی که مدام از فرجت می گفتند

عکسشان قاب شد و از تو نیامد خبری

هر چه گل بود به عشق رخ تو بو کردم

آقا جان:

هر طرفی در طلبت رو کردم

هر چه گل بود به عشق رخ تو بو کردم

آفتابا به سر عاشق دلخسته بتاب

تا نگویند که بیهوده هیاهو کردم

ندیدم چون تو محبوبی بعالم

خوشا در کنج خلوت با تو همدم

نهی بر زخم دل با غمزه مرهم

از آن روزی که حسنت در سرم شد

بیادت باغ دل گردیده خرم

همه گلچهره گان را چهره دیدم

ندیدم چون تو محبوبی بعالم 

اگر بینی که دست افشان و مستم

شراب از خم تو نوشم دمادم

هر آن کس عشق تو در سر ندارد

گرفتار است در گرداب ماتم

حیا و حرمت از عاشق مخواهید

که او از نسل حوا هست و آدم

سکندر گر پی آب حیات است

به زیر پای تو جوشیده زمزم

اگر از طی سخاوت گشته جاوید

یکی قطره ز دریای تو حاتم

نباشد مثل تو دیگر به دنیا

میان شانه داری مهر خاتم

در آن روزی که سالک سایه خواهد

بگیرد دامن مهر تو محکم

سید رضا تقوی دامغانی

در بقیع حضرت مهدی حرمی می سازد

سپری می شود این ظلم،عدو می بازد

می رسد آنکه خداوند بر او می نازد

باشد آن روز ببینند همه عالمیان

در بقیع حضرت مهدی(عج) حرمی می سازد

بــراي آمــدنـت جـــمــعــه‌اي مـعـــيــن کـــن

در اضطراب چه شب‌ها که صبح شان گم شد
چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسيد
و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــراي مـــــردم شـد!

چه قــدر شنبـه و يـک شنبـه و دوشنـبه رسيد
ولي همـيشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه ‌هـا گم شد

چه هفته‌ها که رسيد و چه هفته‌ها که گذشت
شمـارشي کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد

و هـفـتـه‌اي که فـقـط ريـشه در گذشتن داشت
بـراي شعـله کـشيـدن بـه خـويـش هـيـزم شد

نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هيـچ روز دگر
در انتــظار تـو قـلـبـي پـــر از تـلاطـــــم شد !؟

کـــدام جــمـعـه‌ مـــوعـــود مي‌زنـي لـبـخـنـد
بـه اين جـهـان کـه پـر از قـحطي تبسم شد؟

بــراي آمــدنـت جـــمــعــه‌اي مـعـــيــن کـــن
کـه هـفتـه‌ها همـه‌شـان خـالي از تـرنـم شد

چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را

گر قسمتم شود که تماشا کنم تو را

ای نور دیده جان و دل اهدا کنم تو را

این دیده نیست قابل دیدار روی تو

چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را

آقا اجازه! ياد شمـا کـرده ام عجيب!

آقا اجازه! خستـه ام از اين همه فريب

از هاي و هوي مردم اين شهر نانجيب

آقا اجازه! پنجـره ها سنگ گشته اند،

ديوارهاي خسته از کوچه بي نصيب

آقا اجازه! بـاز بـه من طعـنه مي زنند

عاشق نديده هاي پـر از نفـرت رقيب

شيــرينـي وجـود مـرا تلـخ مي کـنند

فـرهادهاي کـينه پرست پر از فريب!

آقا اجازه! گـنـدم و حـوا بـهــانـه بـود،

آدم نمي شويم! بيـا: ماجراي سيب!

آقا اجازه! مـا دلمـان تنـگ مي شـود

آقا اجازه! ياد شمـا کـرده ام عجيب!

باشد، سکوت ميکنم اما خودت ببين!

آقا اجازه! منتظرند اين همـه غریب...

مژگان بهاری
 

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا  شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا  شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

                           شعر شهادت حضرت زهرا  

شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا شعر شهادت حضرت زهرا

جان شیعه ز هجران به لب رسیده، بیا

مه مبارک در ابر آرمیده، بیا

امید آخر دلهای داغ دیده، بیا

به طول غیبت و اشک مدام و سوز دلت

که جان شیعه ز هجران به لب رسیده، بیا

ز پشت در بشنو ناله های فاطمه را

به سوز سینه آن مادر شهیده، بیا

عزیزفاطمه،جدت حسین در یم خون

تو را صدا زند از حنجر بریده، بیا

به مادری که لبش از عطش زده تبخال

به شیر خواره ی انگشت خود مکیده، بیا

به آن لبی که بر آن چوب می زدند به طشت

به خواهری که گریبان خود دریده، بیا

کند تلاوت قرآن سر حسین به نی

ببین چگونه ز لبهاش خون چکیده، بیا

به آن سری که به دیدار دخترش آمد

به کودکی که به ویرانه آرمیده، بیا

به لاله های به خاک اوفتاده از دم تیغ

به غنچه ای که شد از ضرب تیغ چیده، بیا

به بانگ یا ابتای علی به قلزم خون

به ناله ای که حسین از جگر کشیده، بیا

بود به سینه "میثم" هزار درد نهان

گواه آن همه غم های نا شنیده، بیا

***استاد حاج غلامرضا سازگار***

کجا واکرده ای این بار گیسوی رهایت را؟

دلم مثل غروب جمعه ها دارد هوایت را
کجا واکرده ای این بار گیسوی رهایت را؟
کجا سر در گریبان بردی و یاد من افتادی
که پنهان کرده باشی گریه های های هایت را
خیابان «ولی عصر» بی شک جای خوبی نیست
که در بین صداها گم کنی بغض صدایت را
تو هم در این غریبستان وطن داری و می دانی
بریده روزگار بی تو صبر آشنایت ..

نه شرم وحیانه عار داریم ازتو

نه شرم وحیانه عار داریم ازتو

اما گله بیشمـار داریم از تـو

ما منتظر تو نیستیـم آقا جـان

تنها همـه انتظار داریم از تو 

شـنـیده ام شب جمعه تو بی قرار منی

 چـرا بــه خاطـر من گریه می کنی آقا

منـی کـه مایه ی ننگم برای مثل شما

فدای قلب رئوفت که نیمه شب تا صبح

بـرای عـفـو گـنـاهـم تو می کنی نجوا

منی که مایه ی ننگم بـرایتان یک عمر

اســیــر بــار گـنــاه و لـذایـذ دنـیــا

شـنـیده ام شب جمعه تو بی قرار منی

و غـافل از همه جا من اسیر خواب اما

اگـر چه مایه ی ننگم اگر چه بد هستم

همیـن که نام تـو را می برند در هر جا

دلم هوای تـو را مـی کنـد، نمی دانـم

کـدام گـوشـه بـرم ایـن دل خرابم را؟

 اگــر کـه لایـق درگاهتان نخواهم شد

 

غروب پنج شنبه ها من بی قرارم

غروب پنج شنبه ها من بی قرارم

شبیه جمعه ها چشم انتظارم

فقط یک جمعه می آیی ولی من

تمام جمعه ها را دوست دارم

************************

مراکه سوخته جانم شراره لازم نیست
بیاکناریتیمت ,کناره لازم نیست
بیا که دردل این آسمان ظلمانی
چوماه روی تو باشدستاره لازم نیست
بیابرای گل کوچکت بخوان لالا
فقط همین شب آخر ,دوباره لازم نیست
بیاوقصه مارا خودت تماشا کن
که شرح غربت مارااشاره لازم نیست
بگو به مردم این شهر خالی از احساس
برای اذیت گل سنگ خاره لازم نیست
بگو به مردم این شهرما عزاداریم
برای دیدن ما جشنواره لازم نیست
زمان شمارش معکوس مرگ می خواند
به مرده متحرک شماره لازم نیست
عزیز نیزه نشیم چرا نمی آئی؟
برای مقصد خیر استخاره لازم نیست

كار گل زار شود گر تو به گلزار آيي

كار گل زار شود گر تو به گلزار آيي

مشتري سر بدهد گر سر بازار آيي

بر در قصر تو از شوق تو در بان گردم

تا تو را بنگرم آندم كه به در بار آيي

مور را رخصت دربار سليمان نبود

مگر از راه محبت تو به ديدار آيي

شاني از مرتبتت كم نشود اي گل من

گر به دلجوئي خار سر ديوار آيي

آخر از عشق تو مارا به سر دار برند

بلكه بر ديدن كجنون سر دار آيي

مشتري گر دوجهان گر سر راهت ريزند

حيف باشد گه تو بر چشم خريدار آيي

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

مفهوم انتظار فقط در نظاره نیست

جایی که نور هست مجال اشاره نیست

یا صاحب الزمان به ظهورت شتاب کن

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

تا کور نگشته دیدگانم تو بیا

تا کور نگشته دیدگانم تو بیا

تا مور نخورده استخوانم تو بیا

گر آمدی و ندیدی از من چیزی

از بهر تماشای مزارم تو بیا

غایب شده از زشتی و نازیبایی

ای حضرت حاضری که ناپیدایی

غایب شده از زشتی و نازیبایی

شرمنده که جای آمدن می گوییم

آقا تو چه وقت پیش ما می آیی...!

ای صاحب دلها و بهار و پاییز

افسوس که پاییز برفت،بهاری در راه

افسوس که غم برفت و آهی در راه

در فصل خزان امیدی داشتیم

پاییز که رفت و ماندست نگاهی در راه

ای صاحب دلها و بهار و پاییز

مولا برسان نماند سپاهی در راه

ای کاش که جمعه ی سفیدی برسد

ای کاش از این در کلیدی برسد

از سردی دی سبزی عیدی برسد

این جمعه سیاه است و آن جمعه سیاه

ای کاش که جمعه ی سفیدی برسد