چادرنماز...

بیت هایم بوی غربت میدهد

بوی محنت بوی حسرت میدهد

حسرت خندیدن لبهای یار

غصه ها و غربت و غمهای یار

یادم آمد روضه ای از مادرم

شد گواهم این دوچشمان ترم

یک شبی مولا عالم بوتراب

چشمهایش گرم در رویا خواب

می شنیده آه و نوای خسته ای

ناله هایی از دل بشکسته ای

با شتاب آمد برون از بسترش

دید نالان است زینب دخترش

چادر مادر به سر دارد حزین

بین سجاده نشسته دلغمین

بر سرش چادر نماز مادر است

بیقرارست و دوچشمانش تراست

گوید ای معبود من دل زار شد

مادرم رفت و پدر بی یار شد

عاطفه در این سرا مردود بود

خانه داری بهر زینب زود بود

حمیدکاظمی"اویس"

https://telegram.me/hamid_kazemi_oveys

@rozeneshinan

▫▫▫▫▫▫