بحر طویل - نذر حضرت مادر

اثر جدید

وسکوتی شد و مداح،به صد آه،به صد غصه ی جانکاه،بیامد به سر گوشه ی منبر که بخواند دو سه تا مرثیه از کوچه و معجر، و از آن یاورحیدر که بتول است و مطهر، وهمان اول و آخر که به القاب شهیده و رشیده و کریمه و حکیمه و شریفه و عفیف است، که او زاهده ی صابره ی طاهره، معصومه ی مظلومه ی مکروبه ی مغضوبه ی انسیه ی حوراست، و او روح ابیهاست، و آمد که بخواند غزلی ناب از آن سوره ی کوثر، وهمان جان پیمبر که نوشتند بهشت است معطر ز وجود اثر گوشه ی آن معجر پرپرشده، یعنی که بخواند دو سه خط روضه ای از حضرت مادر... چه بخواند؟چه بگوید؟که زبان قاصر و الکن و سکوت است دم مجلس ماتم!!و صدای دل مداح بلنداست: " گره خورده به کارم...چه عزایی است به عالم؟!...چه فضایی است که دارم!!... که صدایی است حزین بر دل زارم که ندارم که ندارم رمقی روضه بخوانم... به خدا واژه ندارم!چه بخوانم!؟چه بخوانم!؟ که همه کون و فلک بغض نموده است به حالم، که چرا نغمه ی جانسوز ندارم!!... وسکوت است هر آن چیز که در مرثیه دارم و من از شعر خودم فاصله دارم...به که گویم ز چه مویم؟ که من از بغض گرفته گله دارم و تقاضای دلی یک دله دارم گله دارم گله دارم...که لب از روی لبم آه...خدایا ... که چرا باز نمی شد؟! و گره از سر این راز خدایا که چرا باز نمی شد؟! وچرا تار عزایش به نوا ساز نمی شد؟! وچرا زمزمه آغاز نمی شد؟!!...." وچنان مرثیه خوان در تب و تاب است، گرفتار عذاب است، چه گوید؟! که دلش هست لبالب به نوایی که رسوب است نوایش به گلویش، و نشسته است عزا بر سر و رویش... و نگاهش همه دریاست، نشان از غم عظمی است، دلش پر زنفس های مسیحایی زهراست... نظرم بود به حالش که چه بی تاب به محراب خدا بود نگاهش... و نگاه غم مداح مکرر به کتابش، وبه خط خط همه مرثیه و زمزمه هایش.... چقدر سخت غزل می شکند راه نگاهش!... چه بگوید؟چه بخواند؟! که دلش زمزمه جوش است و دلش ناله نیوش است و دلیل همه ی اینکه حسینیه ز فریاد خموش است همین است،همین است شب فاطمه است ودل مداح پر از واهمه است و به خدا لب بگشاید دو جهان همهمه است و.... وچنین مرثیه خوان بود مردد که خدایا چه بگوید چه بخواند؟! ز دل و غربت کوثر نتوان گفت، و از روضه ی مادر نتوان گفت...سپس خورد به ناگه نظرش بین لغات در و دیوار و مسمار، به جایی که کتک بود و کتک بود و کتک بود و کمی بعد جدا حضرت مادر و جدا دست فدک بود... در این حین دلش جلب به یک واژه ی پرپر شد و خاکی ، به دلش گفت عجب گرد و غباری و عجب واژه ی تاری؟!!...که خمود است و قلم خورده و مخدوش و خاموش به آغوش کشیده تن تب دار غزل را، که گذر کرده همه داغ محل را ... به دلش گفت : که ای دل بنگر آه... چه پرپر و مکدر شده این واژه ی مادر... چه بگوید؟ چه بخواند؟! که گرفتار شده ناله ی مداح، در این چاه، کشیدآه کشیدآه، و ناگاه ترک خورد از آن دلهره اش بغص گلویش، و چکید اشک سبویش...سپس افتاد به رخسار چنان ابر بهاری و ببارید که انگار دگر راه ندارد... و مسیری به رهایی به جز از چشم از این چاه ندارد...به خدا راه ندارد، به خدا راه ندارد، و در این حین به ناگه قدم فاطمه شد حس... نظری کرد به ما مادر مجلس... وچنان عطر و شمیمی ز گل یاس شد احساس، که مداح به یک ناله جانسوز فقط گفت فقط گفت الا حضرت عباس... چنان شور و شعوری و چنان های و هویی به هم آمیخت که شد راه گلو باز و شد زمزمه آغاز، ومرغ دل حضار به پرواز ، ویعنی که شده تار عزا ساز و ذکر همه ی سینه زنان حضرت عباس... چه بگویم چه بگویم؟! که از این گریه و هق هق بکنم دق، که دگر نیست رمق برتن رنجور دقایق، به خدا واژه ی والاتری از عشق ندارم که بگویم که چه آمد به سر بزم عزا، بر سر مجلس، و چه شد حس و چه شد حس...

# هادی قاسمی

اللهم عجل لولیک الفرج

@rozeneshinan

🔵🔵🔵🔵🔵🔵